بازی و بازی
94-9-9
یکی از بازی های این روزهای پسری شده مامان و بچه بازی....حالا این وسط بچه کیه؟ من.. 
بله دیگه کارم در اومده ... از صبح تا شب من بچه شما هستم و منو مدرسه میبری..از مدرسه میاری.. برام غذا میپزی.. اینجوری دیگه.. حتی بیشتر وقتا دیالوگامم تو میگی.. 
تو این بازی هامون منم بیکار نیستم هااا. سعی میکنم به بازی هامون جهت بدم..
مدرسه بازی مون با کتاب خوندن و شعر و .. میگذره.
خلاصه عزیزکم آشپزی داریم .. معلم و شاگرد میشیم..دزد میشی و من بچه باید بترسم.. گاهی آقا دزده میاد و خونمونو به هم میریزه..
خلاصه مشغولیم از صبح تا شب..
ولی گاهی واقعا مامان این شکلی میشه 


این مثلا کیف مدرسه ته...



دقت کن به بسته های کتلت که اونام جزو وسایل بازی مون شده و برام غذا میپزی 
بعضی روزهام برام تولد میگیری و کلی هم مهمون خیالی داریم...
خونه رو با کتابات تزئین میکنی و برام کادو میارن و کیک و فوت شمع و.. 


اینم از کادوهام..

عزیزکم این روزها با هم تو بازی های تو عهده دار هر نقشی میشیم.. نوزاد..بچه مدرسه ای.. معلم..مامان..اقای فروشنده..مریض .. دکتر..بابا.. پیرمرد.. دزد..پلیس.. گرگی..هردومون باهم.. شادیم و غمگین ..ترسان و خندان..
این روزها میگذره نازنینم.. امیدوارم برات ازشون فقط خوبی باقی بمونه..تو بزرگ میشی و من پیر..آرزومه تو زندگی واقعیت به تمام خواسته های خوبت برسی پسرم و برای زندگی هیچ وقت مجبور به نقش بازی کردن نشی..
خوشبختی تو آرزومونه..




بازی و بازی 

